X
تبلیغات
حرف های ناتمام...
تاريخ : پنجشنبه دوم خرداد 1392 | 9:51 | نویسنده : هستی
کارهایی که میشه تو آسانسور انجام داد...خخخخخخ

وقتی در اسانسور بسته میشه با صدای بلند بگین :نترسین.. نگران نباشین ..لازم نیست خونواده هاتون رو خبر کنین چند لحظه دیگه در باز میشه.
وقتی همه سوار شدید و در بسته شد بلند بگید برای سلامتیه آقای راننده صلوات

وقتی از آسانسور پیاده میشین دگمه همه طبقات رو بزنین… مخصوصا اگه یه عده هنوز تو آسانسور هستن.

به دوست خیالی تون رو جوری که انگار همراه شما هست به همه معرفی کنین و شروع کنین الکی باهاش حرف زدن.

رو به دیوار آسانسور در حالی که پشت تون به همه هست بایستین…اگه شما نفر اولی باشید که سوار شدین به احتمال زیاد بقیه هم همین کارو میکنن

یه دفه بگین : ای وای ..نه .. بارون گرفت… بعدش چترتون رو باز کنین.
از همه آدرس ای- میلشون رو بپرسین و بعد آدرس هاشون رو مسخره کنین.

توی یه دستمال فین کنین سپس به بقیه نشون بدین.
در کیفتون رو باز کنین و انگار یکی اون تو هست یواش بگین ..هوای کافی داری؟؟؟

                                                             

هر کسی که وارد میشه باهاش دست بدین و یه سلام علیک حسابی بکنین و بگین میتونه شما رو جناب تیمسار صدا کنه.
هر از چند گاهی صدای گربه در بیارین.

به یکی از مسافر ها خیره بشین بعد یه دفعه بگین ..ا وه تو که یکی از اون هایی…بعد تا میتونین ازش فاصله بگیرین.
یه عروسک خیمه شب بازی دستتون بکنین و با بقبه مسافر ها از طرف اون حرف بزنین.

هر طبقه که میرسین ..صدای دینگ در بیارین..بعد به یکی از مسافر ها بگین نوبت تو هست …خدا بیامرزتت.

یه صندلی (تا شو) با خودتون بیارین یه دوربین با خودتون بیارین و از بقیه مسافر ها عکس بگیرین.
البته اگه دیدین همون پایین تحویلتون دادن به بیمارستان از ما به دل نگیرین.

وقتی چند نفر پشت سرتونن و می خوان سوار آسانسور بشن .. وقتی دستگیره ی درب آسانسور رو گرفتید تا باز کنید سریع دستتون رو بکشید انگار که برق گرفتتون !!فکر کنم بقیه با پله برن !!
وقتی آسانسور به هر طبقه رسید ، اعلام کنید ، مثلا بگید طبقهههههه پنجـــــــــــــــــــم

زیر لب این شعر رو باصدای آروم بخونید دارم میرم به تهرون ...دارم میرم به تهرون ....(همزمان بشکن هم بزنید) دادادا دیدام دیمدام دام .. .. بعد هرکی نگاتون کرد ساکت شید ..........تا روشو برگردوند دوباره از اول !!!! l
lتا سوار آسانسور شدین یه هات داگ نیم متری از تو کیفتون در بیارین شروع کنید با ولع بخورید همزمان ملچ ملوچ هم بکنید

وقتی همه داشتن پیاده میشدن بگید: مسافرین عزیز کاپیتان با شما صحبت میکنه به امید دیدار شما در پرواز های بعد..


تاريخ : چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 | 19:39 | نویسنده : هستی
تاريخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 | 19:48 | نویسنده : هستی

دنيا دو روز است:

يك روز با تو و يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو.

 چرا كه هر دو پايان پذيرند.



تاريخ : شنبه بیست و ششم اسفند 1391 | 19:39 | نویسنده : هستی

تولد انسان مانند روشن شدن کبریت است

ومرگش خاموشی آن...

بنگر در این فاصله چه کردی گرما بخشیدی یا سوزاندی....؟





تاريخ : پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 21:45 | نویسنده : هستی

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
         چقدر زود
                     دیر می‌شود!



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 | 16:41 | نویسنده : هستی

وقتیـــــــ یهـــــــــ اتفاقـــــــ خوبـــــ


یا بـــــــد براتــــــــ میافتهـــــ همیشهــــ



دنبالــــ اینــــ باشــــ کهــــ اینــــ چهـــ



معنیــــ و حکمتیـــ درشـــ نهفتهــــ هستـــ


برایـــ هـــر اتفاقــــ زندگیــــ دلیلیــــ وجود دارد


کهـــ بهــــ تو میآمـــوزد کهــــ چگونهـــــ


بیشتر شـــاد زندگیــــ کنیـــ و کمتر غصهــــ بخوریــــ



تاريخ : چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 | 23:16 | نویسنده : هستی
آزاد، جسور، شاد
آن سان که کودکی یتیم در اولین روز مرگ پدرش
گل باران بوسه و سلام و دلداری می‌شود!
در اولین دیدار
با کلام تو این خواب ها را تعبیر شده خواهم یافت!
با گرما و خیال
یا سرما و عشق
پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطرهاست
یک لبخند
دو تار مو
وسه سلام
این چنین جهان در چشمان کهنه ام تازه می‌شود
در نور باران گور ساده ام

حسین پناهی



تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 15:18 | نویسنده : هستی
برنامه ی روزانه ی پسرا

 ۸ صبح: تو رخت خواب…..

9 صبح: یکم وول میخوره یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….

۱۰ صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)(اه اه حالم به هم خورد23)

۱۱ صبح: از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه)

 ۱۲ صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه ۹۹ تا میس کال ۱۹۹ تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!
میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!

۱ ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم بابک جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….بابک جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم پاشو دیگه پرتش میکنه

 ۲ ظهر: ماماااااااااااااان …..ناهار(چه لوس...اییییییییییی23)

 ۳ ظهر: مامااااان جورابام کو؟(پسرا همیشه شلختن051435)

 ۴عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟

  ۵ عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)

 ۶ عصر: به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر ۱۰ ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش ۲ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر جون بیچاره کمک و امداد…)

 ۷ عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟
(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی بابک آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …

 ۸ غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!!

۹ شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند…..

۱۰شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…

۲شب:مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)



تاريخ : پنجشنبه سی ام آذر 1391 | 10:22 | نویسنده : هستی

آفتاب را نمی شود

توی کیسه ای

جمع کرد و برد ...

ابر را نمیشود

مثل کهنه ای

توی مشت خود فشرد.

آفتاب

توی آسمان

آفتاب میشود

ابر هم بدون آسمان فقط

چند قطره آب میشود

پس تو ابر باش و آفتاب

قول میدهم که آسمان شوم

یک کمی ستاره روی صورتم بپاش

سعی میکنم شبیه کهکشان شوم .



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 21:23 | نویسنده : هستی

اين بار اگر زن زيبارويي را ديديد


هوس را زنده به گور كنيد ...


و خدا را شكر كنيد براي خلق اين زيبايي ..


زير باران اگر دختري را سوار كرديد ...


جاي شماره به او امنيت بدهيد ...


او را به مقصد مورد نظرش برسانيد ...


نه به مقصد مورد نظرتان ...


هنگام ورود به هر مكاني ...


با لبخند بگوييد: اول شما ...


در تاكسي خودتان را به در بچسبانيد نه به او ...


بگذاريد زن ايراني وقتي مرد ايراني را در كوچه خلوت

مي بيند ...


احساس امنيت كند نه ترس ...


بياييد فارغ از جنسيت ... كمي مرد باشيد !

 

من نوشت:آقاپسرای ایرانی هیچ وقت دل دختری رونشکونیدچراکه وقتی خودتون پدرشدین ودردغم روتوچشای دخترخودتون دیدین یادخودتون می افتین که

چه قدباروح دخترابازی می کردین ودلشون رومیشکوندید...

تووقتی دردپدر دختری روکه بااحساساتش بازی کردی می فهمی که خودت پدربشی یکی بااحساسات دخترت بازی کنه...

پس بیاین ازهمین الان به فکرآیندتون که پدرمیشین باشین(ازماگفتم بود)



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ